لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
<< این داستان واقعی است >>
لیندا در ?? سالگی مبتلا به سردردهای شدیدی شد که پزشکان وجود یک تومور بزرگ را در مغز او تشخیص دادند.به عقیده ی پزشکان او تنها دو درصد شانس زنده ماندن داشت.پزشکان تشخیص دادند که شش ماه عمل جراحی وی را به تعویق بیندازند.
او به استعداد و هنر شگرفی که در وجود خود داشت کاملا واقف بود.
در این مدت بر اثر طغیان احساساتش دیوانه وار شعر می سرود و نقاشی میکشید.
تمام اشعارش جز یکی در مجله های معتبر به چاپ رسید و تمام اثار هنری اش جز یک تابلو به فروش رسید.
بالاخره او تحت عمل جراحی قرار گرفت و شب قبل از ان در وصیت نامه ای نوشت که در صورت مرگ همه اعضایش به بیماران نیازمندان اهدا شود.
عمل جراحی منجر به شکست شد و او زندگی را وداع گفت.
چشم های او به بانک چشم فرستاده شد و از انجا به دست یک متقاضی رسید و در دنیای تاریک این مرد روشنایی راه یافت.
ان مرد خواهان این بود که از خانواده ی اهدا کننده قدر دانی کند بنابراین نزد انان رفت.
مادر لیندا استقبال گرمی کرد و از مرد جوان دعوت کرد تا تعطیلات اخر هفته را با انان بگذارند.
مرد جوان چند روزی را انجا سپری کرد.در اتاق لیندا متوجه شد که کتابهای افلاطون و هگل را میخواند او نیز به این کتابها علاقه داشت.
روز بعد مادر لیندا نگاه عمیقی به او انداخت و گفت مطمئنم شما را قبلا جایی دیده ام اما بخاطر نمی اورم کجا!!
ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد و به طبقه ی بالا رفت و اخرین تابلوی لیندا را پایین اورد.ان نمایانگر مرد ایده ال لیندا بود که شباهت بسیاری به ان مرد جوان داشت.
سپس مادرش اخرین شعر لیندا را خواند :
او به استعداد و هنر شگرفی که در وجود خود داشت کاملا واقف بود.
در این مدت بر اثر طغیان احساساتش دیوانه وار شعر می سرود و نقاشی میکشید.
تمام اشعارش جز یکی در مجله های معتبر به چاپ رسید و تمام اثار هنری اش جز یک تابلو به فروش رسید.
بالاخره او تحت عمل جراحی قرار گرفت و شب قبل از ان در وصیت نامه ای نوشت که در صورت مرگ همه اعضایش به بیماران نیازمندان اهدا شود.
عمل جراحی منجر به شکست شد و او زندگی را وداع گفت.
چشم های او به بانک چشم فرستاده شد و از انجا به دست یک متقاضی رسید و در دنیای تاریک این مرد روشنایی راه یافت.
ان مرد خواهان این بود که از خانواده ی اهدا کننده قدر دانی کند بنابراین نزد انان رفت.
مادر لیندا استقبال گرمی کرد و از مرد جوان دعوت کرد تا تعطیلات اخر هفته را با انان بگذارند.
مرد جوان چند روزی را انجا سپری کرد.در اتاق لیندا متوجه شد که کتابهای افلاطون و هگل را میخواند او نیز به این کتابها علاقه داشت.
روز بعد مادر لیندا نگاه عمیقی به او انداخت و گفت مطمئنم شما را قبلا جایی دیده ام اما بخاطر نمی اورم کجا!!
ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد و به طبقه ی بالا رفت و اخرین تابلوی لیندا را پایین اورد.ان نمایانگر مرد ایده ال لیندا بود که شباهت بسیاری به ان مرد جوان داشت.
سپس مادرش اخرین شعر لیندا را خواند :
"قلب های دو انسان رهگذارن شب هستند عاشق هم میشوند اما هرگز نمیتوانند به چشمان هم روشنی ببخشند اما من این سنت را خواهم شکست"
.gif)
تاریخ : شنبه 90/3/28 | 11:44 صبح | نویسنده : سیدسعیدبهروزجزین | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید